سه روایت معتبر درباره چشم

چشم

روایت اول: برای چشم‌هایت

فائزه فتحی رستمی

فکر می‌کنم هر مسئله‌ای را نمی‌توان نوشت؛ هر موضوعی قابل سوژه شدن نیست. بعضی چیزها هستند که توضیحشان غیرممکن است یا حداقل خیلی سخت. بعضی از چیزها را تا با تمام وجود حس نکنی، نمی‌توانی به عمق قضیه پی ببری.

مدت‌هاست که می‌خواهم درباره‌ موضوعی بنویسم تا شاید قلبم کمی آرام شود اما هیچ‌وقت نشده. همیشه همه تصوراتم از این موضوع کامل بود. هر لحظه آن حس قشنگ جلوی «چشم»هایم بود اما وقتی نوبت به مکتوب کردنش می‌رسید، دیگر قلم یاری نمی‌کرد اما این‌بار می‌خواهم تلاش کنم تا بنویسم «برای چشم‌هایت».

شک ندارم خدا هم موقع خلق «چشم» می‌دانست که دارد چه کاره خارق‌العاده‌ای می‌کند اما مطمئن نیستم که شدت این خارق‌العاده بودن را می‌دانست یا نه.

احساساتی که از طریق چشم منتقل می‌شود به هیچ طریق دیگری قابل انتقال نیست. من جملات و گفت‌وگو‌های چشم را می‌توانم بخوانم، می‌توانم درک کنم، حس کنم و آرام شوم. چشم‌ها دریچه‌ای بسیار عمیقی به درون هستند. برای همین است که می‌گویند چشم‌ها هیچ‌وقت دروغ نمی‌گویند؛ چون حرف دل را می‌زنند.

فکر می‌کنم چشم مثل دریا می‌ماند،آدم می‌تواند ساعت‌ها به آن خیره شود و لذت ببرد، به عمق وجودش، به وسعتش و به زیباییش. حتی می‌توانم بگویم زیبایی چشم از دریا هم پیشی گرفته است.

باز قلم ایستاد. دیگر نمی‌خواهد به جلو برود. الآن که نوشتم حس می‌کنم خیلی اتفاق آرام‌بخشی برای قلبم نیفتاد. به راستی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که تصور چشم‌هایت این‌چنین دلم را تکان دهد. می‌خواستم نوشته‌ام را با یک شعر به پایان برسانم اما فکر می‌کنم دیگر شعر و متن ادبی هم توصیف‌کننده آن دوتا مردمک مشکی تو نیست.


روایت دوم: چشم سبز

طاهره نمرودی

نقش چشم در بدن مانند نقش پنجره است در خانه؛ پنجره‌هایی رو به جهان بیرون. شاید چشم را بتوانیم احساسی‌ترین عضو بدن بدانیم چون با آن می‌توانیم بخندیم، بگرییم یا نفرت بورزیم و عاشق شویم؛ شاید چشم‌ها زبانی دیگرند برای لحظه‌هایی از زندگی که نمی‌توانیم صحبت کنیم.

شاید شما هم در کودکی این بازی را کرده باشید که در آن چشم‌های یکدیگر را ببندید و دنبال هم بگردید و یا چشمانتان را ببنیدید و امتحان کنید با چشم‌های بسته تا کجا می‌توانید راه بروید اما در انتها چشم‌های خود را باز می‌کنید و نفس عمیقی می‌کشید و خدا را از داشتن نعمت چشم شکر می‌کنید.

حالا بیایید فکر کنیم خدایی نکرده این بازی ادامه پیدا کند و شما برای همیشه نتوانید ببینید یا با یک چشم ببینید؛ مثل من، که داستانش را برایم این‌طور تعریف کرده‌اند:

«نوزادی ۹ ماهه بودم و در حال دندان درآوردن و پدر و مادرم خوشحال از اینکه خداوند دختری سالم به آن‌ها داده است. یکی از همین روز‌های ۹ ماهگی مادر بزرگ و خاله‌هایم برای دیدن من به خانه‌مان می‌آیند، و من چهار دست و پا به سمت مادرم می‌رفتم که دخترخاله‌ام از پشت هلم می‌دهد و من با صورت روی بستنی‌خوری می‌افتم و صورتم پر از خون می‌شود. در همان لحظه کسی نمی‌فهمد دقیقا از کدام عضو صورتم خون ‌می‌آید.

بعد از مراجعات اولیه به پزشک، او می‌گوید: چیزی نیست و تنها خراش‌های سطحی روی صورتم افتاده است اما بعد از مدتی پدر و مادرم متوجه می‌شوند در نور آفتاب نمی‌توانم چشمانم را باز کنم و دوباره مرا پیش پزشک می‌برند که این‌دفعه می‌گوید: شیشه تا شبکیه چشمش رفته و نمی‌توانند کاری کنند. با این حال دو عمل جراحی انجام داده‌ام اما موفقیتی حاصل نشد.»

حالا بعد از گذشت سال‌ها از آن ماجرا، مادرم خودش را مقصر می‌داند که نتوانسته خوب از من مراقبت کند و دخترخاله‌ام که با وجود رفت‌و‌آمد ما به خانه‌شان، دیگر خانه ما نمی‌آید.

آن چشمم که در آن شیشه رفته است، به رنگ سبز تغییر رنگ می‌دهد. شاید آرزوی خیلی‌ها داشتن چشم‌های رنگی باشد اما حواسشان باشد داشته‌های هر فرد حسرت فرد دیگری است.


روایت سوم: چشم‌هایم

محدثه نیکچه

همیشه از دیدن آدم‌های نابینا ناراحت می‌شدم و برای چند دقیقه هم که شده خدا را شکر می‌کردم که می‌توانم همه چیز را ببینم. در مواقع دیگری هم پیش می‌آید که خدا را با تمام وجود شکر می‌کنم و یکی از آن موقعیت‌ها زمانی است که عینکم را گم می‌کنم و وضوح همه چیز برایم به حداقل می‌رسد. بعد از اینکه عینکم را به چشمانم می‌زنم و دنیا در یک لحظه شفاف و واضح می‌شود، لبخندی از سر رضایت می‌زنم و فکر می‌کنم که اتفاق مبارکی است که می‌توانم از پشت آن شیشه‌ها، دنیا را ببینم.

اولین‌باری که عینک زدم کلاس دوم راهنمایی بودم. یادم می‌آید که همیشه ته کلاس می‌نشستم و همیشه هیچ‌چیز را نمی‌دیدم. البته دوران دبستان هم همین وضعیت را داشتم اما در تمام آن سال‌ها به این موضوع فکر نکرده‌ بودم که ممکن است چشمانم ضعیف باشند. همیشه فکر می‌کردم اینگونه که من جهان را می‌بینم، بهترین حالتی است که می‌توان آن را دید.

علاوه بر خودم، خانواده‌ من هم به این نتیجه نرسیده بودند که اگر مدام سردرد می‌گیرم و به سختی کتاب می‌خوانم و اگر از فاصله‌ای معین اگر دورتر شوند، آن‌ها را با هم اشتباه می‌گیرم، به این دلیل است که چشمانم ضعیف است. خانواده‌ام به دلیل مشغله‌هایی که داشتند به من توجه چندانی نمی‌کردند. توجیه‌شان برای نادیده گرفتن من این بود که توجهِ بیش از حد بچه را لوس می‌کند. و میزان نادیده گرفتنشان به حدی زیاد بود که در زمان کودکی و نوجوانی در کنار مشکلات بینایی و گوارشی و پادردهای مکرر و سرگیجه‌هایی که داشتم، هیچ‌وقت لوس نشدم.

آن روز را به خوبی به یاد دارم که با مادرم رفته بودیم مطب دکتر تا معاینه شوم و مادر در تمام مسیر اظهار داشت که می‌داند این مراجعه به پزشک بیهوده است و من دارم فیلم بازی می‌کنم. تا به آن سن برسم، سر مسائل مختلف زیاد فیلم بازی می‌کردم و مادر تاحدودی حق داشت. و مادرم آن‌قدر این جمله را تکرار کرده بود که ملتمسانه از خدا می‌خواستم که واقعا چشم‌هایم ضعیف باشند تا برای یک‌بار هم که شده مادرم متوجه میزان صداقت من بشود.

وقتی داشتم به آن صفحه سفید نگاه می‌کردم که روی آن حرف  E با اندازه‌های مختلف نوشته شده بود، فقط دو ردیف بالایی را می‌دیدم و همان دو ردیف را هم اشتباه جواب می‌دادم چون راست و چپم را قاطی می‌کردم و آن‌قدر این پرسش و پاسخ افتضاح پیش می‌رفت که مادرم احساس لزوم می‌کرد و سعی داشت چند تا از جهت‌ها را به من با حرکت سرش نشان دهد.

معاینه که تمام شد دکتر از من پرسید تا به حال چگونه اطرافم را می‌دیده‌ام و جواب دادم که جایی را نمی‌دیدم و برایم یک عینک نوشت و بعد از دو روز عینکم آماده شد و آن روزی که عینکم را به چشمانم زدم روز باشکوهی بود. آن عینک را که به چشمانم زدم تا چند دقیقه هیچ حرفی نمی‌زدم و فقط اطرافم را نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چقدر دنیا شفاف است و چقدر برگ‌های درختان از هم مجزایند و چقدر مادر زیباست و چقدر پوست خواهرم که در سن بلوغ است، جوش زده و چقدر مقنعه‌ مدرسه‌ام کثیف است و خیلی نکات دیگر که از گفتن خیلی‌هایشان معذورم.

از آن روز تا به حال دنیا را به همان وضوحی می‌بینم که می‌شود دید و همیشه با خودم فکر می‌کنم که ندیدن قطعا اتفاق هولناکی است و این را نه آن زمانی که عینک نمی‌زدم بلکه آن روزی متوجه شدم که شب موقع خواب چشم‌بندم را زده بودم و صبح که مادر بیدارم کرد، فراموش کردم چشم‌بند دارم و برای چند ثانیه دنیا برایم به پایان رسید و به فکر همه آن چیزهایی افتادم که می‌دیدم و می‌توانستم ببینم.

 

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس