مشقت‌هایش

به نظرم هر آدمی یک دوران اوج دارد، مریم در سن هجده تا بیست و یک سالگی‌‌اش، دوران اوجش را گذراند و در همان سال، سقوط را نیز تجربه کرد. وقتی مریم هجده ساله بود، من دختری ده ساله بودم که به تازگی لذت کنار‌گذاشتن مداد و به‌دست‌گرفتن خودکار را تجربه‌ می‌کردم. آن سال‌ها درگیر کنکور کارشناسی‌اش بود. صبح زود از خواب بیدار می‌شد، یک لیوان چای می‌خورد و درسش را شروع می‌کرد. تا آخر شب بدون وقفه درس می‌خواند؛ بعد از تمام شدن درسش با افتخار ساعت‌هایی را که درس خوانده ‌بود در دفتر برنامه‌ریزی‌اش می‌نوشت و شب‌ها دیر موقع می‌خوابید و من عادت کرده بودم که با چراغ روشن اتاق‌مان خوابم ببرد.

 

به خیلی چیزها عادت کرده‌بودم. یکی از عادت‌های بد مریم این بود که باید موقع درس‌خواندن همزمان به رادیو گوش می‌کرد -ردیف هشتاد و هشت، موج FM- و در کنارش درس می‌خواند. هیچ‌کس این قضیه را باور نمی‌کند ولی او واقعا این کار را می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم صدای رادیو خسته‌اش می‌کرد و به جای آن خودش با صدای بلند درس‌هایش را تکرار می‌کرد که بهتر یاد بگیرد. من در آن سن شناخت جزئی راجع به انواع باکتری‌ها، زیست گیاهی و آناتومی بدن انسان پیدا کرده‌بودم. در کنار این‌ها قسمت‌هایی از جدول تناوبی عناصر را هم می‌شناختم. خیلی وقت‌ها من را مجبور می‌کرد رو‌به‌رویش بنشینم تا مثلا برایم توضیح دهد اگر کلادیوس گالنوس نبود ما هم‌اکنون شناختی از عملکرد بدنمان نداشتیم و من هم فقط سر تکان می‌دادم و لبخند می‌زدم.

 

گاهی وقت‌ها که به شدت به خاطر وضعیتم احساس بیچارگی می‌کردم به این فکر می‌کردم که چند سال دیگر که خودم کنکور بدهم تمام این موضوعات پس ذهنم باقی خواهد ‌ماند و از هم‌کلاسی‌هایم جلو خواهم‌ افتاد. وقتی می‌خواستم انتخاب رشته کنم به یاد آوردم که آن سال‌ها هیچ علاقه‌ای به کلادیوس گالنوس نداشتم و دلم نمی‌خواست زحمات شایانش را قدر بدانم. به همین خاطر ترجیح دادم رشته‌ی انسانی را انتخاب کنم و در تمام آن سه سالی که دروس انسانی را می‌خواندم هیچ کدام از آن خزعبلات به کارم نیامد و احساس می‌کردم عمرم را پای صحبت‌های بی‌اساس مریم تلف کرده‌ام.

 

مریم در کنار همه‌ی این ها کتاب می‌خواند، موسیقی گوش می‌کرد، شعر می‌خواند، شعر می‌نوشت، خاطره‌هایش را تک به تک در دفتر خاطراتش یادداشت می‌کرد، کم حرف می‌زد و مودب بود. همیشه دوست ‌داشتم شبیه او باشم. هیچ وقت برایش توضیح ندادم که چقدر از نظر من انسان موجهی است. می‌دانم که اگر این قضیه را به او می‌گفتم شاید بیشتر از اینکه خوشحال شود که انسان موجهی جلوه‌ می‌کند ناراحت می‌شد که من چنین نظری راجع به او دارم. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت مریم هر چند هفته یک بار با سحر که صمیمی‌ترین دوستش بود آزمون‌هایی را شرکت می‌کردند که شبیه‌ساز کنکور بود و نتیجه‌ی آن آزمون‌ها خیلی برایشان مهم بود. مریم همیشه از نتایجش راضی بود به همین خاطر تشویق می‌شد و بیشتر درس می‌خواند. در کنار همه‌ی این اتفاق‌های خوب، امید که همسر فعلی‎‌اش است را در بدترین زمان ممکن که سال کنکورش بود، دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد.

 

آن سال برای من و مریم و خانواده‌مان خیلی مهم بود. همه به نحوی سعی می‌کردیم مراقبش باشیم و نیاز‌هایش را برطرف کنیم تا با خیال راحت آن آزمون را سپری کند. من بیشتر از این که نگران مریم باشم نگران آسایش و آرامش در خطر افتاده‌‌ی خودم بودم و از زمانی که فهمیده بودم اگر از نتایج کنکور راضی نباشی می‌توانی یک سال دیگر یا حتی چند سال دیگر برایش تلاش کنی و تکرارش کنی سعی کرده بودم هر کاری که از دستم بر‌می‌آمد انجام دهم تا همه‌ی آن آزار و اذیت‌ها به همین یک سال منتهی شود.

 

روز کنکورش که رسید دلم می‌خواست بدون صدای رادیو و نور مزاحم چراغ تا ظهر بخوابم ولی مادرم بیدارم کرد تا برایش دعا بخوانیم. برایش پشت سر هم آیه‌الکرسی می‌خواندیم تا اینکه بعد از چند ساعت با چشمان ورم کرده برگشت و گفت که اصلا از روند امتحانش راضی نبوده. نتایج کنکور حدود یک ماه بعد اعلام شد. رتبه‌اش شده بود هشت هزار. آن روز برای اولین بار در زندگی ام متوجه شدم ۷ هزار و ۹۹۹ نفر موجه‌تر و باهوش‌تر از او، فقط در ایران، وجود دارد و از آن روز شخصیت مریم برایم عادی شد و پی بردم که ده سال از زندگی‌ام را مرتکب چنین اشتباه بزرگی بودم.

 

آن روزهای سخت من به همان یک سال منتهی نشد و مریم سه سال متوالی برای کنکور درس خواند. سه سال برای کنکور درس خواند چون عاشق شوهر فعلی‌اش مانده بود و نمی‌توانست تمرکز کند. هر چقدر می‌خواستم ذهنش را از آن مسئله دور کنم باز اول و آخر به جایی دیگر ختم می‌شد. هر دقیقه از آن سه سال به این فکر می‌کردم که من هم چند سال دیگر کنکور خواهم داد و همه‌ی این‌ها را جبران خواهم‌کرد ولی چند سال بعد که زمان کنکورم بود به این نتیجه رسیدم که لازم نیست زندگی‌ام را فقط برای یک انتقام جهنم کنم و شب و روز درس بخوانم. البته اگر تصمیم به درس‌خواندن هم می‌گرفتم فرقی نمی‌کرد چون مریم با امید ازدواج کرده ‌بود و دیگر با ما زندگی نمی‌کرد. تنها یک چیز را آویزه‌ی گوشم کرده بودم و آن این بود که در سال کنکورم عاشق کسی نشوم و همین یک اصل باعث شد زندگی را بر کسی جهنم نکنم و با خیال راحت وارد دانشگاه شوم.

 

مریم بعد از آن سه سالی که برای رشته‌ی پزشکی زحمت کشید و خون من را در شیشه کرد تصمیم گرفت حسابداری بخواند که چون علاقه‌ای به آن رشته نداشت درسش را بعد از سه سال رها کرد. وقتی زمان کنکور من رسید، مریم هم تصمیم گرفت با من کنکور بدهد و یک بار دیگر شانسش را امتحان کند. قرار شد بعد از سه سال که کنکور تجربی را تجربه کرده ‌بود، بار چهارم در رشته‌ی انسانی امتحان بدهد، تا من هم دروسی را که می‌توانم، به او یاد بدهم. قرار شد ادبیات و عربی‌اش را از من یاد بگیرد. در آن روزها احساس کردم بهترین زمان است که کمی از آن زخم چند ساله را که هنوز تازه مانده بود التیام ببخشم؛ به همین خاطر قسمت‌هایی از عربی را اشتباهی به او یاد می‌دادم و او هم چون هنوز در آناتومی بدن انسان و جدول تناوبی عناصر سیر می‌کرد درک چندانی از آن ها نداشت. اینطور شد که بعد از چند ماه با هم کنکور دادیم و رتبه اش دو برابر من شد و مشاورش به او گفته بود که اگر عربی‌اش را منفی نمی‌زد رتبه‌اش خیلی بهتر می‌شد.

گاهی وقت‌ها، برای مدت کوتاهی حسی شبیه به عذاب وجدان سراغم می‌آید ولی به محض اینکه دقیقه‌ای‌ از آن سه سال را به یاد می‌آورم آن حس به‌سرعت از بین می‌رود.

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس