فریاد چه؟ قیل و قال تا کی؟

فریاد چه؟ قیل و قال تا کی؟

چند روزی بود که فکر می‌کردم همه‌چیز دارد خوب پیش می‌رود. کمی عجیب بود ولی داشت خوب پیش می‌رفت. چند روزی بود که پادردم خوب شده بود. اتاقم تمیز بود. رابطه‌ام با آدم‌های اطرافم در بهترین حالت ممکن بود. آب و هوا خوب بود. سروصدای بچه‌ها از خیابان نمی‌آمد. مادربزرگم نصیحتم نمی‌کرد. سرعت اینترنت بالا بود. حتی گربه‌های محل کمتر شده بودند.

وقتی همه‌چیز خوب است، یک حال غریبی دارم. انگار هر لحظه انتظار این را می‌کشم که موقع راه رفتن آن درد افتضاح زانویم شروع شود و برای چند دقیقه گوشه‌ خیابان نگهم دارد. منتظرم که وقتی با کفش جلوباز و یک لباس نازک بیرون رفته‌ام، باران ببارد. وقتی خیلی خسته‌ام و نیاز به آرامش دارم، منتظر صدای عربده‌ آن پسربچه از خیابان هستم یا همیشه انتظار دارم که در مواقع خاص اینترنتم طبق مصرف آزاد محاسبه شود.

با این که همیشه می‌دانستم که همه اتفاق‌های خوب یک‌جا جمع نمی‌شوند ولی چند روزی بود که همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت. وسط این احوالات خوب، دیروز ظهر یکی از اقوام تلفن زد و گفت خاله‌ام تصادف کرده و شدت تصادف زیاد بوده و حالا در کماست. از دیروز تا حالا با خودم فکر می‌کنم که گور بابای اینترنت خوب و آب‌وهوا و عربده‌هایی که به گوش نمی‌رسند. گور بابای آن درد زانو و آن قلب خراب. از دیروز تا حالا نشسته‌ام روی صندلی بیمارستان و به مادربزرگ فکر می‌کنم که نصیحتم نمی‌کند و مدام چشم انتظار یک خبر امیدوار‌کننده است.

از دیروز تا حالا چشم انتظار یک خبر امیدوار‌کننده‌ایم.

پی‌نوشت: تیتر، مصراعی است از فخرالدین عراقی

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس