هیچ‌کاره شدن – قسمت دوم

آنچه می‌خوانید قسمت دوم مجموعه‌ داستان سه قسمتی «هیچ‌کاره شدن» است. قسمت‌های دیگر این داستان را از لینک‌های زیر دنبال کنید:

⇐هیچ‌کاره شدن – قسمت اول

⇐هیچ‌کاره شدن – قسمت سوم

تنها مشکلی که با شقایق داشتم این بود که این موضوع خیلی برایش جذاب بود و دوست داشت همه را با‌خبر کند و فکر می‌کرد مسئولیت آگاه‌ کردن همه‌ی کسانی که درس می‌خوانند بر عهده‌ی اوست. دوست داشت راه برود توی خیابان و با تک‌تک آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شوند صحبت کند و قانعشان کند که اگر مشغول تحصیل هستند مرتکب اشتباهی بزرگ شده‌اند.

چند باری به او گفتم که لازم نیست اگر به این نتیجه رسیده‌ایم که نباید درس بخوانیم همه را از این مسئله باخبر کنیم و طوری برخورد کرده‌ بود که به نظر می‌رسید متوجه حرفم شده ولی چند روز بعد شقایق با چند نفر که هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم آمد جلوی در خانه و اصرار داشت که تمام تفکراتم راجع به تحصیل را برایشان توضیح دهم. می‌توانم قسم بخورم که تا آن لحظه نمی‌دانستم که در محله‌مان این تعداد آدم وجود دارد که دلشان می‌خواهد هیچ‌کاره شوند.

با خودم فکر می‌کردم که دلم نمی‌خواهد همه‌ی این آدم‌ها را با خودم همراه کنم. به شدت از اینکه با شقایق حرف زده بودم پشیمان بودم ولی پشیمانی سودی نداشت چون آن پنج نفری که پشت شقایق ایستاده بودند با اشتیاق نگاهم می‌کردند که قانعشان کنم چرا نباید به مدرسه بروند. تمام مدت زمان حرف زدنمان با آن پنج نفر نیم ساعت هم نشد اما از چهره‌هایشان مشخص بود که آماده‌اند به علاوه‌ی رها کردن درس و مدرسه‌ی خودشان نزدیکانشان را نیز همراه کنند و این کشف بزرگ را به گوش همه برسانند.

لازم بود بار دیگر به همه توضیح دهم که قرار نیست کسی از تصمیماتمان با خبر شود و امیدوار بودم که متوجه حرف‌هایم بشوند. از آن پنج نفر سه نفرشان هم‌سن شقایق بودند و یک نفرشان هم‌سن من ولی تفاوتش با من این بود که تا حرف «ر» بیشتر نخوانده بود و از این لحاظ باز من رئیس محسوب می‌شدم. آن یک نفر دیگر هم چهار سالش بود و خواهر یکی از آن‌هایی بود که هم‌سن شقایق بودند. اسمش سارا بود و هر چیزی را که می‌گفتم نمی‌فهمید و خیره نگاهم می‌کرد. چهار‌سالگی برای درک حرف‌های من سن خیلی کمی بود. وقتی به او اصرار می‌کردم که برود خانه به حرفم گوش نمی‌کرد و می‌گفت که او هم دلش می‌خواهد بازی کند. هیچ‌وقت نفهمیدم که چه طور باید به او بفهمانم که ما بازی نمی‌کنیم.

آن‌روزها تمام فکر و ذهنم این شده بود که چقدر انسان‌های منطقی و با درک و شعوری در خیابانمان زندگی می‌کنند و چقدر هیچ‌کاره‌شدن برای آن‌ها اهمیت دارد. برای همه‌ی ما درس نخواندن، کتاب نخواندن، روزنامه نخواندن و مدرسه نرفتن مهم‌ترین چیز بود.

همه خوب می‌دانستیم که اگر کسی رفتاری مغایر با اصول تصویب شده در گروه انجام دهد، طرد خواهد شد و دوستش نخواهیم داشت و دوست داشته شدن توسط اعضای گروه یکی دیگر از مهم‌ترین اصول گروه بود. همه می‌دانستیم که من رئیس گروه هستم و قبل از هر جلسه‌ای که داشتیم این جمله را تکرار می‌کردم که من قربان هستم. شقایق معاون من بود. مریم که تا حرف «ر» بیشتر نخوانده بود از بقیه مقام بالاتری داشت و بقیه‌ی اعضا، به جز سارا یکسان بودند. او با استانداردهای ما در گروه فاصله‌ی زیادی داشت.

سارا همه‌ی تلاشش را می‌کرد که جزو اعضا به حساب بیاید ولی هنوز نمی‌توانست بعضی از کلمات را درست ادا کند و ضریب هوشی پایینی داشت و همچنان فکر می‌کرد ما در حال بازی کردن هستیم. ولی تنها مزیتش این بود که از اول تا آخر حرف های من را در گروه گوش می‌کرد و یک کلمه هم حرف نمی‌زد و به من می‌گفت خاله و هرچه می‌خواستم قانعش کنم که من با سه سال اختلاف سنی با او نمی‌خواهم خاله‌‌اش باشم و مهم تر از اختلاف سنی نمی‌خواستم نسبت فامیلی‌ام با هر کدام از اعضا توقعاتی را در گروه ایجاد کند ولی همچنان در برابر فهمیدن مقاومت می‌کرد…

ادامه دارد…

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس