هیچ‌کاره شدن – قسمت اول

آنچه می‌خوانید قسمت نخست مجموعه‌ داستان سه قسمتی «هیچ‌کاره شدن» است. قسمت‌های قبلی این داستان را از لینک‌های زیر دنبال کنید:

⇐هیچ‌کاره شدن – قسمت دوم

⇐هیچ‌کاره شدن – قسمت سوم

از همان اوایل دوران کودکی یعنی در حدود شش هفت سالگی‌ام تصمیم گرفته بودم در آینده هیچ‌کاره شوم. قصد داشتم به جای درس‌خواندن و انجام‌دادن تکالیفم و خواندن کتاب‌های خوب، بروم جلوی در خانه با شقایق بازی کنم. این تصمیم‌هایم را به مادرم هم گفته بودم و یادم می‌آید که خیلی من را جدی نگرفت ولی من خیلی مصمم بودم. یک روز شقایق را که یک سال از من کوچک‌تر بود صدا کردم و نشاندمش کنار جدول گوشه‌ی خیابان و او را هم از تصمیمم مطلع کردم.

شقایق معمولاً در همه‌ی موارد حرف‌هایم را گوش می‌کرد. چون یک بار به طور مفصل برایش توضیح داده بودم که من از او بزرگ‌ترم و صلاحش را می‌خواهم. آن روز هم به او گفتم که با درس خواندن به جایی نمی‌رسیم و مثل آدم‌های بزرگ تاریخ باید از همین دوران مسیر زندگی‌مان را انتخاب کنیم. به او گفتم که مادر من الآن لیسانس دارد و کلی درس خوانده است و زحمت کشیده است. از تمام تفریح‌هایش گذشته تا امتحان‌هایش را با نمره‌ی خوبی قبول شود. او الآن دارد در خانه به این فکر می‌کند که چه غذایی برای ناهار درست کند و مادر او (شقایق) هم که بی‌سواد است، دارد به همین ناهار درست کردن فکر می‌کند.

یا برایش شرح دادم که مادر من با این مدرک لیسانس لباس‌های همه‌ی خانواده را می‌شوید و اتو می‌کند، ظرف ها را می‌شوید، خانه را جارو می‌کشد و همیشه نگران من و خواهرم است و می‌توانم قسم بخورم که تا به حال کسی از او نپرسیده که چه مدرکی دارد؟

به شقایق گفتم که به من اعتماد کند و سال بعد به جای این که برود اول دبستان مدرسه را رها کند و با هم برویم کارهای مهم‌تری انجام دهیم در آن زمان هر کاری به نظر من مهم‌تر از درس خواندن بود. حتی به او گفته بودم اگر به حرفم گوش کند سرشیر شیری که هر روز می‌خوریم را یک روز در میان می‌دهم به او. هر روز صبح می‌رفتیم یک شیر شیشه‌ای می‌خریدیم و نوبتی یک قلپ از آن می‌خوردیم. ولی سرشیرش همیشه برای من بود چون من بزرگ‌تر بودم.

شقایق آن قدر تحت تاثیر حرف‌هایم قرار گرفته بود که اصرار می‌کرد برود به خواهر بزرگ‌ترش که سال آخر دبیرستان بود بگوید درس را رها کند و هر چقدر سعی می‌کردم از این تصمیم منصرفش کنم به حرفم گوش نمی‌کرد و می‌گفت:«شیوا باید هر چه زودتر متوجه این اشتباهش بشود.» در آخر خیلی با او حرف زدم تا بفهمد که شیوا مثل او نیست که اینقدر منطقی با این موضوع کنار بیاید و ممکن است با شنیدن این موضوع متوجه شود که هر روز چه حرف‌های مهمی بین من و او رد و بدل می‌شود و دیگر اجازه ندهد که ما همدیگر را ببینیم و این‌طور شد که حرفم را پذیرفت.

یک بار شقایق گفت که یکی از ما باید الفبا را بلد باشد تا لااقل بتوانیم تابلوها را بخوانیم و در موقعیت‌های حساس بتوانیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم. من هم تا آن زمان که چند ماهی بیشتر از کلاس اولم نگذشته بود تا حرف «ژ» را خوانده بودم و به شقایق گفتم من تا حرف «ژ» را می‌توانم بنویسم و اگر بخواهد به او هم یاد میدهم. و این که خیالش راحت باشد چون فکر نمی‌کنم بقیه‌ی حروف چندان اهمیتی داشته باشند و او هم خیالش راحت شده بود…

ادامه دارد…

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس