چه کسی خورشید را کُشت؟

معمولا صبح‌ها با نوری که به چشم‌هایم می‌خورْد بلند می‌شدم. با ‌اینکه چشمم بسته بود اما نوری پشت آن سیاهی بود که سعی در وارد شدن به چشم‌هایم داشت. اما امروز کاملا فرق داشت. دلیل بیدار شدنم آن ورود اجباری نور نبود؛ برعکس، تیرگی‌ای شدیدتر از تیرگی چشم‌های بسته‌ام بود.آن تیرگی آن‌قدر شدید بود که چشم‌هایم نتوانستند تحملش کنند. چشمم را باز کردم؛ همه‌جا سیاه بود. نمی‌دانستم به کجا بروم؛ از کدام سمت؛ حس می‌کردم هرلحظه می‌خواهم به درون چاهی پرت شوم. صدایی نمی‌آمد. فکر می‌کردم باید جایی باشم که دیشب خوابیدم اما آنجا نبودم. هرچقدر راه می‌رفتم به جایی نمی‌رسیدم. دیگر قدم‌هایم را هم گم کرده بودم. نمی‌دانستم باید به کجا قدم بگذارم. هرلحظه می‌ترسیدم بیفتم ولی بازهم می‌رفتم. کار دیگری از دستم برنمی‌آمد غیر از«رفتن».

مردمک چشمم از این همه باز شدن درد گرفته بود اما وقتی می‌بستم تاریکی بیرون زجرآورتر بود. به راه‌رفتنم ادامه دادم که ناگهان حس کردم کورسویی از دور می‌بینم. خیلی دور بود و خیلی کوچک و کدر. به محض دیدن آن، قدم‌های گنگم را بلندتر برداشتم و سرعتم را تند کردم. دیگر قدم‌ها داشتند به دویدن تبدیل می‌شدند. هرچقدر که نزدیک‌تر می‌شدم حجم بیشتری از آن را می‌دیدم. «نور» بود. روی تاریکی پخش شده بود، سویش کم بود و حجمش زیاد. نمی‌توانستم کل آن را از یک سمت ببینم برای همین اطرافش دور زدم. بازهم به جایی نمی‌رسیدم. انگار داشتم دور خودم می‌چرخیدم. نمی‌دانم به آن مبدأ اول رسیدم یا نه. همه جایش شکل هم بود. بعد از ساعت‌ها اطرافش گشتن بالاخره واردش شدم. دوست داشتم بتوانم از او سوال بپرسم، با او صحبت کنم؛ شاید حرفی داشته باشد. اما انگار توان حرف زدن هم ندارد. اما من خیلی آرام و بااحتیاط از او می‌پرسم چه کسی تورا به این وضع درآورد؟ حرفی نزد. انگار می‌ترسید. نمی‌توانست چیزی بگوید. فقط صدای نفس‌هایش می‌آمد. به‌ نظر می‌آمد چیزی داشت خفه‌اش می‌کرد. چیزی مانع این «آزاد کردن صدایش» بود. فشار درد، لبانش را به هم دوخته بود. بعد از کلی نفس‌زدن همراه با خفگی فقط گفت «بعد از مرگ…» و خاموش شد.

و اما من نفهمیدم که چه کسی خورشید را کُشت.

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

اجرا شده توسط: همیار وردپرس